|
"هو الحبیب" سلام !! خیلی وقته ننوشتم نه فرصتشو داشتم نه حوصله اشو نه امکاناتشو! دوست داشتم بیشتر بنویسم ولی نمیتونم با این جمله(اس ام اسی که یکی از دوستانم فرستاده شاید شما اونو هم خونده باشید) پستم رو تموم میکنم تا دفعه بعد بیشتر راجع بهش صحبت کنم. ما نمیتونیم به دلمون یاد بدیم که نشکنه ولی میتونیم یاد بدیم که اگه شکست لبه تیزش دست اونی که شکستشو نبره!!
هوالباقی امتحان,تابستان,سفر,تنهایی, فاصله,مرگ ....و سفر صدای فاصله هاست .. فاصله هایی که از دور می آیند... توی زندگیم امتحانات درسی زیادی دادم...گاهی سخت گاهی آسون...گاهی خونده بودم گاهی نه ...بعضی وقتا نمره ام عالی میشد!یا یه نمره متوسط یا شاید هم ...می افتادم... ولی هیچ وقت استرس نداشتم حتی برای سخت ترین امتحانات درسی مثل کنکور. هیچ وقت نمره برام مهم نبود.پدرم میگفت:" نتیجه مهمتر تلاشی که کردی نیست." وقتی یه امتحان رو بد میدادم سعی میکردم روحیه ام رو حفظ کنم تا بقیه رو خراب نکنم...اما امان از امتحانی که منبع نداشته باشه, اگه هم افتادی نتونی دوباره واحد رو بگیری و پاس کنی.مثل امتحان زندگی... یادتونه نوشتم امسال سال خوبی رو شروع نکردم؟ انگار همچنان ادامه داره.. میدونید چیه؟سالی که خوش است نه تنها از بهارش که از زمستون سال قبلش هم میتونه پیدا باشه.. اواسط خرداد اصلا حالم خوب نبود حسابی دلتنگ بویم حالم گرفته بود.از طرفی وضعیت پدرم که هیچ دارویی روی بیماریش تاثیر نداشت و روز به روز حالش بدتر میشد, و از طرف دیگه دلشوره عجیب بلاتکلیفیم..این ماجرا رو سر فرصت تعریف میکنم. آخرین پستی که نوشتم مربوط به پنجشنبه صبح بود. پنجشنبه هفته قبلش حال بابا خیلی بد بود.قبول نمیکرد بره بیمارستان سینه اش خس خس میکرد سه بار دکتر اومده بود بالای سرش تا اینکه شب دکترخودش به اورژانس یه بیمارستان زنگ زد اومدن بابا رو بردن یه روز ICU روز بعدشCCU تا چهارشنبهبیمارستان بود.بدون هیچ تغییری با مسولیت خودمون آوردیمش بیرون تامنتقلش کنیم تهران...اما... پنجشنبه آخرین روزی بود که اون کنارمون بود...اولین ساعات روز جمعه31خرداد87 پدرم رفت...سخت ترین امتحان زندگیم شروع شده بود.حتی سخت تر از کنکور..شاید هم از چند ماه قبلش شروع شده بود و حالا به جاهای سختش رسیده بود...تو ی آخرین روز بهار...خیلی تنها شدم. تابستونم شروع شد با یه سفر... بارها به این سفر رفته بودم.. البته هر بار بابام مارو میبرد این بار ما اونو بردیم...وبدون اون تنها و بی پدر برگشتیم.. اینجا بود که معنی شعر سهراب رو فهمیدم.. ....و سفر صدای فاصله هاست .. فاصله هایی که از دور می آیند... و پدرم را با خود میبرند.. پدرم رفت,خدا همه گناهاشو شست و اونو برد پیش خودش.. بعد از ماهها درد و رنج پاک و بیگناه رفت... ولی حالا ما تنهاییم.. میگن آدمهایی که موقع مرگ عزیزانشون پیش اونا نباشند نمیتونن مرگشونو باور کنن.. ولی من بالای سرش بودم چند ثانیه بعد از..بهش تنفس مصنوعی دادم به اورژانس زنگ زدم. تاصبح بارها نوازشش کردم و براش قران خوندم.توی سرد خونه دوباره دیدمش. بردیمش کربلا دفنش کردیم از مرز مهران تا کربلا جنازش روب روم بود سر خاکش رفتم... اما باز هم باور نمیکنم.. دلم برای نگاه مهربونش خیلی تنگ شده برای لبخندش وقتی صدام میکرد...هیچ پدری رو تو آشناها و فامیلام نمیشناسم که مثل اون ساعتها وقت صرف صحبت کردن با بچه هاش بذاره ...حالا دلتنگم...خیلی دلتنگ اون خیلی ما رو میبرد سفر..اما آخرین سفر رو ما بردیمش و تنها برگشتیم بدون پدرم و عزیز دلم...امسال روز پدر بدون پدر خیلی سخت بود...خیلی.. آپم خیلی طولانی شد تو این مدت نه فرصتشو داشتم نه حوصله نوشتنو باز هم ببخشید. شاید تا بعد یا حق
"هوالعزیز" سلام دیروز تولدم بود فقط۲تا از دوستام بهم زنگ زدن.کسانیکه ازشون توقع داشتم بهم زنگ نزدن. درکل با همه مشکلات و مسائل۲۱ساله شدم کاریش هم نمیشه کرد. رفتم بستنی میوه ای گرفتم مثلا برای تولدم..چه تولدی؟؟.پدر و برادم بیمارستان بودن.. پدرم با سرطان دست و پنجه نرم میکنه و من واقعا نمی دونم باید چی کار کنم امتحاناتمو خراب کردم.باید دنبال کار بگردم وشاید یه ترم مرخصی تحصیلی بگیرم.یا کم واحد بردازم و کلاسهامو نرم؟؟ مستاصل و درمونده شدم.. سال که نکوست از بهارش پیداست.امسال اصلا برام سال خوبی نبود خدا آخر عاقبتمونو به خیر کنه!!
هو الحبیب سلام ممنونم از کسانیکه اومدن و نظر دادن متشکرم از یه نفری که تو نظرسنجی نظر داد و باز هم ممنون از کسانیکه اومدن نه نظر دادن نه تونظر سنجی شرکت کردن... آقا امید مهربان که این بار کم لطفی کردن برام نوشته بود "مگر فکر کنی دیگه نمی تونی شوهر دیگه ای کنی" کمی بی انصافی کرده . نمیدونم تا حالاعاشق شدی یا نه؟ولی مشکل من کمبیابی شوهر (!) نیست. مشکل من عشقه دوست ندارم زندگیم بدون عشق شروع بشه.نمیگم خواستگارها پشت در خونه صف کشیدن ولی در۵-۶ ماه گذشته۴ تا خواستگار داشتم که ندیده رد کردم.موقعیت های خوبی داشتن خانواده های خوب و معروف...ولی من نمیتونم وقتی دلم پیش کسیه به خواستگاری یه نفر دیگه فکر کنم چه برسه به اینکه باهاش در مورد ازدواج حرف بزنم.من نسبت به"امیر " هیچ تعهد عرفی شرعی قانونی و حتی اخلاقی ندارم.ولی نمیتونم وجدانم رو گول بزنم.. مشکل آدمها و تنهایشون غرور اونهاست.. "امیر" به قدری غرق آرزوهاشه که نمیبینه تمام آرزویه یه نفره امان از غرور آدمها... به هر حال آقا امید هم نظرشو داده چون من خواسته بودم که راهنماییم کنید پس از ایشون کمال تشکر رو دارم فعلا تا بعد یا حق
"هوالحبیب" سلام امیدوارم خوب باشید.خوب به معنای همه خوبیها!! امیر دل غریبم! با اجازت میخوام از دوستای مجازیم یه چیزی در مورد خودمون بپرسم. ازت اجازه گرفتم چون اینجا مال توئه!! این بار مخاطبم اونا هستن پس تو ناراحت نشو!! دیروز تو ساندویچی دانشگاه به دخترهابحثی پیش اومد.که برام جالب بود. کشیده شد به مسئله دوست داشتن.یه خانومی بود که ۱۱سال پیش وقتی ۱۶سالش بوده با پسر خاله اش که ۱۳ سال ازش بزرگتره ازدواج کرده.الان یه بچه ۸ ماهه داره وقتی علت این همه تاخیر رو ازش پرسیدیم گفت هر دومون درس میخوندیم. مهندسی عمران رو تموم کرده بود و حالا ترم ۲ یه رشته دیگه بود. وقتی گفتم اگه یه دختری یه نفر رو دوست داشته باشه تکلیفش چیه بهم گفت باید بهش بگه. گفتم پس غرور و شخصیتش چی میشه گفت ربطی نداره اگه بخواد پایبند این چیزا باشه یا باید فراموشش کنه یا تا آخر عمر تنها بمونه میدونی چیه؟ وقتی این وبلاگ رو راه انداختم تصمیم داشتم یه روزی که به بدونم دیگه نمیبینمت آدرسش رو بهت بدم تا بیای و بخونی آخه حرفای دلمو که نمی تونستم رو در رو بهت بگم.. گفتم وقتی رسیدم ترم آخر و قرار شد که از دانشگاه برم برات اس ام اس میکنم.. اما حالا تصمیم گرفتم این کار رو انجام بدم.کلاسهای رسمیمون که تموم شد.یه کار آموزی قضایی مونده که اگه عمری باشه میتونم برش ندارم. البته اگه نخوای دیگه منو ببینی. حالا میخوام با دوستام مشورت کنم.ببینم نظرشون چیه؟ خوب دوستای گلم از همتون میخوام نظر بدین این یه بار رو حتما نظر بدین. این مسئله برام حیاتیه.پای آبرو و حیثیتم در میونه. واقعا مستاصل شدم باور کنید بغض گلومو گرفته از همتون ممنونم تا بعد یا حق!
|
About![]()
کسانی که سر به زیر هستند شاید هرگز در چاه نیفتند ..
Home
|